تبليغاتX
کنجد مامان
کنجد مامان
می نویسم از تو تا تن کاغذ من جا دارد
تاريخ : چهارشنبه 23 فروردین1391 | نویسنده : مامان مهدی
قشنگ ترین فیلمی که توی عمرم دیدم فیلم لاست (گمشدگان) بوده. خیلی برام جالب و هیجان انگیز بود.

و حالا هیجان انگیز تر و خنده دار تر این فیلم مسیر انحرافیه که تمام تلاششو کرده تا مو به مو از فیلم لاست تقلید و کپی برداری کنه.

هر سکانس که از این فیلم مسیر انحرافی میبینم یاد یکی از صحنه های فیلم لاست میفتم.



تاريخ : یکشنبه 20 فروردین1391 | نویسنده : مامان مهدی
وقتی از بیرون میخوایم وارد خونه شیم با اینکه میبینه کلید داریم و میخوایم با کلید در رو باز کنیم ولی حتما باید بغلش کنیم و خودش زنگ در رو بزنه.

به محض شنیدن صدای  زنگ خودش میگه تیه؟ منم!

یعنی بین این دو کلمه هیچ مکثی نمیکنه و من غش میرم برای این حرکتش



تاريخ : شنبه 20 اسفند1390 | نویسنده : مامان مهدی
وقتی میریم بیرون و مهدی یه بچه که هم سن و سال خودش باشه یا یکمی بزرگ تر باشه رو ببینه زود بهش میگه:

اِبِشیه؟ (اسمت چیه؟)

بعد باید خودم برای اون کوچولو ترجمه کنم.

وقتی اون به قول مهدی نی نی جوابشو داد مهدی کلی ذوق میکنه که با یکی ارتباط برقرار کرده و اسمشو گفته!yes2.gif

از ذوق دوباره میگه: اِبِشیه؟

انقدر این جمله رو تکرار میکنه تا طرف حوصلش سر بره



تاريخ : سه شنبه 9 اسفند1390 | نویسنده : مامان مهدی
چند روزیه تصمیم داشتم خونه تکونی کنم.
از صبح که اومدم دست به کار شم گفتم خوبه از اتاق خوابها شروع کنم بعد برم هال بعد هم اشپزخونه.
وقتی خواستم شروع کنم یه جرقه زد به ذهنم(حالا که من میخوام خونه تکونی کنم چرا برا تنوع هم که شده دکوراسیون اتاق رو عوض نکنم)
این شد که از صبح تا عصر ساعت 4 من داشتم تو ذهنم وسایل رو تجسم میکردم که چه جوری بچینم بهتره.
هرچی هی بالا پایینشون میکردم(تو ذهنم) چیز قشنگی در نمیومد.شکــ ــلکـــْـ هـــ ـایِ هلـــ ـــــن
تا اینکه گفتم باید شروع کنم تا بالاخره یه چیزی بشه.
ساعت 4 بود شروع کردم به جا به جایی وسایل تا 7 شب دکوراسیون اتاق تغییر کرد و همه چی مرتب و خوشگل سر جاش چیده شد
وقتی میام تو اتاق و هنر خودمو میبینم اونم دست تنهایی جابه جا کردن وسایل بزرگی مث کمد ها میز کامپیوتر تخت و میز ارایش کلی ذوق میکنمHappy Dance
میگم کاش از همون اول وسایل رو اینجوری چیده بودم. چون اتاق خیلی دلباز شده.
جناب همسر هم خبر نداشت که همچین تصمیمی دارم. وقتی اومد خونه و اتاق رو دید کلی سوپرایز شد خیلی هم خوشش اومد و ازمون بسیار تقدیر و تشکر فرمود که با همین تقدیر و تشکرات خستگی از تنمون رفت


تاريخ : شنبه 6 اسفند1390 | نویسنده : مامان مهدی
یه کار بدی که میکنه میگه: باااااااااااااااااااااااااااای اَتَناااااااااااااااده!!!!!!!!!!!!!!!

اگه گفتین یعنی چی؟؟



تاريخ : دوشنبه 1 اسفند1390 | نویسنده : مامان مهدی
دو

سه

شار

منش

شیش

هش

نو

ده

یه ریز اعداد رو دقیق پشت سر هم میگه البته بدون یک و هفت!

بعد هم تو چشمای کسی که پیششه زل میزنه که بگه افرین باریکلا دوباره بشمار!

بعد دوباره شروع میکنه



تاريخ : جمعه 21 بهمن1390 | نویسنده : مامان مهدی
نمیدونم چی شده یا از کجا یاد گرفته با یه لحن خیلی خوشگلی مثل بزرگا هی میگه ای بابا

بعد هم خودش غش غش میخنده



تاريخ : یکشنبه 16 بهمن1390 | نویسنده : مامان مهدی
هم اکنون مهدی اولین فحش و ناسزای زندگانی اش را یاد گرفت که بگوید. و چقدر بد است که این عمل نا سزا گویی را از مادرش یاد بگیرد!!!

علاقه ی زیادی داره بره روی کابینت و جا ادویه ای ها رو به صورت شلیک یکی یکی پرت کنه پایین.Gun Toutingو خودش هم کلی از این کارش لذت میبره! و جای زرد چوبه که از همه مهمتر و پر استفاده تره رو شکونده!

و من به شدت از این عمل اون بدم میاد. این سری دیگه از کوره در رفتم و بلند گفتم: اِاِاِاِاِه!!!!! بچه ی بد!Rolling Pin

و حالا نیم ساعته گیر داده سر من داد میکشه و میگه: بته دَ!

الان دیگه کاملا به این ضرب المثل های پر معنی و پر محتوای "از هر دست بدی از همون دست هم میگیری" و یا از "ماست که بر ماست" رسیدم



تاريخ : سه شنبه 11 بهمن1390 | نویسنده : مامان مهدی
یه کلمه ای هست که مهدی شدیدا بهش گیر داده و ما اصلا معنی و مفهومه اونو متوجه نمیشیم.

شبا تو خواب خیلی به کارش میبره و تو خواب فریاد میزنه: نَ نَ نی!

از خواب که بیدار میشه میگه: نَ نَ نی!

وقتی یه چیزی بخواد که خودشوم اسمشو بلد نباشه بازم میگه: نَ نَ نی!

کلا علاقه زیادی داره هی بگه: نَ نَ نی!



تاريخ : یکشنبه 2 بهمن1390 | نویسنده : مامان مهدی
دیروز صبح مثل خیلی از روزهای دیگه با زنگ موبایلم که مامان بود بیدار شدم. گفتم حتما میخوان یه حال و احوالی بپرسن اخه دیشبش با هم حرف نزده بودیم. ولی وقتی دیدم زود قطع کردن و به موبایل بابای مهدی زنگ زدن یکم نگران شدم. گفتم معمولا بابای مهدی اون موقع روز سر کاره پس مامان باید این احتمال رو بدن که خونه نیست. یعنی چی شده که زود تماس منو قطع کردن و زنگ زدن به اون.

انگار گوشی مامان هم خرابه هر چی هی الو الو گفتم صداشون نمیومد. خیلی نگران شدم. یعنی چی شده. تا اینکه با موبایل زن داداش زنگ زدن و گفتن برادر زن داداش علیرضا و از طرفی هم میشه برادر جاریم رحمت خدا رفته. خیلی شوکه شدم. هنوز هم باورم نمیشه. برای چند لحظه هنگ کردم. بنده ی خدا خیلی وقت بود داشت با بیماریش دست و پنجه نرم میکرد ولی خب مدتی بود احوالشونو میگرفتیم میگفتن خیلی بهترن.

خودشون که این همه درد و رنج بیماری کشیدن الان دیگه انشالله اول راحتیشونه. ولی خیلی دلم برای مادر و خانم و ۲ تا طفل معصومش میسوزه.

از خدا برای خانواده این مرحوم طلب صبر میکنم.

برای شادی روح این جوان روحانی صلوات بفرستید.



عکس

دانلود